السلام ایتها الصدیقه الشهیده


هرجاکه عزا برمن مظلومه گرفتید

ساکت منشینید

حسین وحسن آنجاست

اینقدر پی قبر من زار نگریید

هرجا دلتان می شکند

قبر من آنجاست...



ای پادشه خوبان

 

آشفته تر از باغم، در بی سرو سامانی

سرگشته تر از بادم ، محکوم پریشانی

از دلهره لبریزم انگار که پابیزم

 برگم که چنین عاشق در پای تو می ریزم

در کسوت بی تابی آتش زده برچوبم

 یعقوب نی ام اما هم گریه ی یعقوبم       

 ای یوسف لیلایی ای عشق زلیخایی

 یارا به خدا سوگند تو دلخوشی  مایی       

از فاصله سرشارم می سوزم و می بارم

هم سینه ی پردرد و هم دیده ی تر دارم

 ای پادشه خوبان تو خوبترین هستی

 در دفتر محبوبان محبوبترین هستی

می دادی و سر مستم دل بردی و دل بستم

هر جمعه نه هر لحظه من منتظرت هستم          

 تو آیینه عشقی تو جلوه معبودی

 تو وعده قرانی تو مهدی  موعودی

                

 

 

زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست
شاید آن خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی ماست

 

 

عشق یعنی...

 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق یعنی چشم ها هم در رکوع

شرمگین از نام ستارالعیوب

عشق یعنی سر سجودو دل سجود

ذکر یارب یارب ازعمق وجود

 

عمریست....

 

عمریست که از حضور او جاماندیم

درغربت سرد خویش تنها مانده ام

اومنتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

بی تو...

 

بي تو چه سخت مي گذرد روزگار من
خود را به من نشان بده آيينه دار من

اي آفتاب! خيره به راهت نشسته ام
رحمي به حال ديده چشم انتظار من

هر شب براي آمدنت گريه مي کنند
سجاده و دو ديده شب زنده دار من

اميد بسته ام که مي آيي و مي کشي
دستي به روي اين دل اميدوار من

دل را براي آمدنت فرش کرده ام
بشتاب اي اميد دل بي قرار من

دست دعا و اشک و نيازم براي توست
کي مستجاب مي شود اين انتظار من؟

 

چرا نیامدی؟

 

 

گل بهاری ام چرا بهارشد نیامدی؟

و غصه غصه روي هم قطار شد نيامدي

هميشه مثل آينه برابرت منم منم

چرا هميشه صبح شام تار شد نيامدي؟

دلم هماره تنگ مي شود براي ديدنت

و كارم آرزو و انتظار شد نيامدي

از اين زمانه ي دغل فراري ام فراري ام

تمام عمر كار من فرار شد نيامدي

خزان گرفته تار و پود آشيانه ي مرا

گل بهاري ام چرا بهار شد نيامدي؟

 

تو....

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

 چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

بی تو

 

بی تو چه سخت می گذرد روزگار من

خود را به من نشان بده آینه دار من

ای آفتاب ـ خیره به راهت نشسته ام

رحمی به حال دیده ی چشم انتظار من

کی رفته ای...

 

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟
غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را
چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را
بالاي خود در آينـﮥ چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را
زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو

 

توچه ساده ای ......

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام